اشعار عاشقانه
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
ز كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم
-------------------------------------------------------------------
ترا من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ "تلاجن" سایهها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام. در آندم که بر جا درهها چون مردهماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرَم یادآوری یا نه، من از یادت نمیکاهم؛
ترا من چشم در راهم.
-------------------------------------------------------------------
من در این اقیانوس زیبا تورا یافتم که مرا به ساحل جزیره ی رویا های من بردی ای تنها قایق رویا های من. لحظه ای بیش با من باش در این طوفان زندگی
-------------------------------------------------------------------
تو ای همراز رو یاها ، تو ای روح اهورایی
رهایم میکنی یا نه از این کابوس تنهایی
نمی دانی که اینجا من چه دلتنگ و پریشانم
و شبهایم بدون تو ندارد صبح فردایی
تو رفتی و نپرسیدی از اندوه و غم غربت
رها کردی مرا در این شب تاریک و یلدایی
بیا من را ببر با خود که اینجا بی تو می میرم
و می ترسم بدون تو از این آوار تنهایی
دخیل آرزو یم را به چشمان تو می بستم
بر یدی از من و دیگر به دیدارم نمی آیی
اگر چه رفتم از یادت در این سرمای پاییزی
هنوز اما بهار من ! تو در یادم شکوفایی
-------------------------------------------------------------------
همه می دونن که حرفات دروغه فریبه
اون نگاه قشنگت فریبه دروغه
تو می گفتی که با من می مونی که با من میخونی
قصه عشق ورویا تمومش دروغه فریبه دروغه
اما تو امروز دستات تو دست یار غریبیست
فردا میدونم چشمات اسیر چشمای مست یار دیگست
حرفات می دونم همش فریبه همش دروغه
-------------------------------------------------------------------
می توان رفت در آن ستاره های چشم او
می توان نیست شد و هیچ ندید ، جز دو نقطۀ سیاه
می توان خود را دید ، لحظه ای غربت خود را حس کرد
و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد
از غم عشق چه می باید کرد ، من نمی دانم هیچ
تو بگو ، تشنه ام ، تشنه ترین تشنه ها
از عطشی می سوزم ، تو بگو من نمی دانم هیچ
-------------------------------------------------------------------
از غم عشق چه می باید کرد
زماني كه دست زندگي سنگين وشب بي ترانه است
هنگام عشق واعتماد است
ودست زندگي چه سبك مي شود وچه پر ترانه
آن هنگام كه به هم عشق مي ورزيم واعتماد داريم
-------------------------------------------------------------------
در خیال شب میلاد تو ای یار ، مرا شب غمگینی بود
خانه با یاد تو از گل لبریز
همه جا پرتو ارزنده ی شمع
دوستانت همه شاد
عاشقانت همه جمع
لیک در جمع عزیزان تو نبودی افسوس !
همه با یاد تو خندان بودند
و من خانه به طوفان داده
در میان همه گریان بودم
شمع همراه دل من می سوخت
لیکن ای معنی عشق
اشک دلداده کجا؟
گریه ی شمع کجا؟
من کجا با دل تنگ ؟
شادی جمع کجا؟
چه شب تلخی بود
شب تنهایی من
من که در بستر غم ها بودم
تو ندانی که چه تنها بودم
من که از اشک غریبانه چو دریا بودم
تو ندانی که چه تنها بودم !!!!!!!!!!!!!!!
تقدیم به تنهاترین گل زندگی بخش زندگی ام
-------------------------------------------------------------------
من وعشق تو و ياس و ترانه
من وعشق تو و صدتا بهانه
من وعشق تو و دوري يارم
من وعشق تو و فكر وخيالم
من وعشق تو و لحظه ی ديدار
من وعشق تو و بوسيدن يار
من وعشق تو و گلاي گندم
من وعشق تو و حرفاي مردم
من وعشق تو و صداي قلبم
من وعشق تو و گريه و خندم
من وعشق تو و تك يادگارت
من وعشق تو و وهم وخيالت
من وعشق تو وديباچه ي نور
من وعشق تو و دستاي پر زور
من وعشق تو و ريلاي قطار
من وعشق تو و شعراي عطار
من وعشق تو و قلب شكستم
من وعشق تو و صداي خستم
-------------------------------------------------------------------
بيا بامن كه ديگه خيلي ديره
دلم بي تو ز دلتنگي ميميره
تا چند کشی نعره که :"قانون خدا کو" گوش شنوا کو؟
کو آنکه دهد گوش به عرض فقرا؟ کو؟ گوش شنوا کو؟
مردم همگی مست و ملنگند به بازار از دین شده بیزار
انصاف و وفا و شرم و حیا کو؟ گوش شنوا کو؟
ما را به سوی علم و یقین راهنما کو؟ گوش شنوا کو؟
در پیکر ما خلعت موزون و رسا کو؟ گوش شنوا کو؟
بر گردن ما از غم دین شال عزا کو؟ گوش شنوا کو؟
هر گوشه بساطی ز شراب است و قماراست دیگی سر بار است
ای مسجدیان " امر به معروف شما کو؟" گوش شنوا کو؟
پرسید یکی:"رحم و مروت به کجا رفت؟" گفتم: "به هوا رفت"
یک نیمه ایران ز معارف همه دورند نیمی شل و کورند
دیدم به باغی فقرا دسته به دسته بر سبزه نشسته
فریاد کشیدند همه :" اشرف ما کو ؟" گوش شنوا کو؟
-------------------------------------------------------------------

خبر آمد كه دگر باره كمين كرده عدو
فوج سرباز مسلح به ره آورده عدو
چاووشي بانگ بزد بار سفر بر بنديد
عزم ره كرده و دستار به سر بر بنديد
همه ي خويش بغير از خود خود برداريد
همگي كاسه ي سر را به خدا بسپاريد
مسپريد به تن دل همه بيدل هستيم
وجز اين نيست اگر هست همه باطل هستيم
پايمان نيست مگر بهر رسيدن به هدف
دست داريد اگر دشنه بگيريد به كف
ناگهان باديه از غرش شيران پرشد
دل اين راه ز پافنگ دليران پر شد
همه گفتند به تاكيد كه اينك ماييم
پايمان هست اگر هم نبود بر پاييم
دست اگر هست واگر نيست علم دار هستيم
ما همه پرچم غيرت به سر دار هستيم
خنجري نيست مگر بهر رجز خواندن ما
نيست در گرو رفتن ما ماندن ما
هر كه در بند زمانه است بماند بي ما
هر كه پابسته ي خانه است بماند بي ما
طبل راندنزده شد قافله راهي شد ورفت
آخرين حرف سپه برق نگاهي شدو رفت
رفت تا دشت پر ازبانگ دليران بشود
زوزه ي گرگ گم از نعره ي شيران بشود
رفت تا تعنه زند عشق به سر پنخه ي مرگ
رفت تا پنجه در اندازد در پنجه ي مرگ
رفت تا زنده كند خاطره ي خيبر را
زوزه ي حارث و مرحب علم حيدر (ع)را
راه اين واقعه را ديد و به خاطر بسپرد
هر كه ميرفت دو صد قافله ي دل با خود برد
_وان يكاد)ي ز عزيزي بر پر شالش بود
آن كه ميرفت چه دلها كه به دنبالش بود
رفت و نشنيدم بجز از سوختنش
و نديدم بجز از سوخته ي پيرهنش
مرحبا عود صفت سوختنش در ميدان
واي از عطر دل انگيز درون كفنش
همسرش گفت برو منتظرت خواهم ماند
رفت و بر گشت و نديدم سري بر بدنش
مرحبا بوسه ي آخر به رخ فرزندش
واي از بوسه ي فرزند به صد پاره تنش
آيه خوانديم و دميديم كه تا برگردد
واي از آمدنش آمدنش آمدنش
آري آسوده ي رفتن او خانه ي ماست
آن كه خوابيده به تابوت سر شانه ي ماست
اي برون رفته از قافله ي عسق بيا
تو مترس از ره پر غائله ي عشق بيا
بايد اين راه پر از غرش شيران بشود
راه سرمست ز پافنگ دليران بشود
تا دل راه بداند كه هنوزم هستيم
باز دستار به سر بار سفر بر بستيم
هر كه در بند زمانه است بماند بي ما
هر كه پابسته ي خانه است بماند بي ما

باعرض سلام خدمت دوستان عزیزم من #امیر محمد# هستم و ورود شما به سایتم را خوش آمد میگم . این وبلاگ کاملا بر طبق قوانین کشور جمهوری اسلامی ایران میباشد. با نظر های خود من را در بهبود مطالب وبلاگم یاری کنید متشکرم